یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
گفتم...
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:13 توسط : وحید e1
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
رقص روزگار
تنهايي به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم ... منو تنها گذاشت و رفت ؛ به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم ... منو تنها گذاشت و رفت ؛ به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم ... اونم منو تنها گذاشت و رفت ؛ ولي وقتي به تنهايي گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم ... موند و همدم و مونسم شد !!!

بی اراده متولد می شویم، بی اختیار می میریم
افسوس که آشنایی اتفاقی است و جدایی ها کاش هرگز اتفاق نیفتد
کاش... کاش... کاش

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:7 توسط : وحید e1
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
ستاره
گفت: دوستت دارم. سرم رو پايين انداختم و گفتم: نظر لطفته. سرم رو بالا گرفت
وگفت:این نظر لطفم نیست نظر دلم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:20 توسط : وحید e1
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
هوای گریه
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود يکي نبود
ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:17 توسط : وحید e1
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
عشق یعنی

من تا حالا یک بار بیشتر عاشق نشدم و شکست خوردم
عشق از نظر من برای دختر ها یه سرگرمی هست
يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه افسرده ميشه اما يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه با اون يکي دوست پسرش صحبت ميکن
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:14 توسط : وحید e1
جمعه بیست و یکم مهر 1385
عکس
ارزويم اين است/نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد/نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز/و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي/ آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد/ و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت مي خواهد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:16 توسط : وحید e1
شنبه سی و یکم تیر 1385
نگاه عقرب
نگاه عقرب
داستان کوتاه
بر اساس داستانی از خانم کاملیا صارمی
مرد با هیکلی تکیده و با قدمهای نا استوار به در نزدیک شد. خسته و درمانده. سر در گم, بین وجدان و نیاز. وقتی کلید را در قفل کهنه می چرخاند فکر می کرد که امروز دیگر چه جوابی برای سوالهای تکراری دارد ؟
صدای در, پسر پنج ساله اش را به حیاط کشاند. کودک با صدایی کشدار و بلند گفت: بچه ها بابا اومد.
با شادی به طرف در دوید تا هندوانه ای را که صبح پدرش به او قول داده بود به اطاق ببرد. وقتی دستان خالی پدر را دید وا رفت و گریه کنان به طرف اتاق دوید. سکوتی تلخ حیاط را پر کرد. سیگار مرد روی لبش به انتها رسیده بود و سبیلش را زرد کرده بود. مرد در حوض وسط حیاط به خودش زل زد. صورتک داخل آب به او دهن کجی می کرد. سیگارش را به گوشه ای پرت کرد و آبی به صورتش زد. هنوز رخوت لذت بخش, در بدنش باقی بود. وقتی وارد اطاق شد انگار کسی او را ندید. همه به کار خود مشغول بودند. شاید هم دوست داشتند حضورش را نادیده بگیرند.
مرد در کنار سماور که بخار شدیدی از آن خارج می شد نشست و برای خودش چای ریخت .با آرامش چای را هورت می کشید و منتظر بود تا محاکمه شروع شود.
هیچکس حرفی نمی زد. زن چشمش را به دستانش دوخته بود و به تندی می بافت. پسر کوچکش به تلویزیون کوچک و برفکی که به سختی چیزی در آن دیده می شد؛ زل زده بود. پسر بزرگش به رختخواب تکیه زده بود و چرت می زد. در گوشه اتاق چشمش به دختر چهارده ساله اش افتاد که به روی دفترش خم شده بود و می نوشت. نگاه مرد از سر دختر سر خورد و به هیکلش خیره ماند. هیکل لاغر و کوچک اندام دختر کمی کوچکتر از سنش نشان می داد. دامن دختر کمی بالاتر از زانو قرار گرفته بود و پاهای سفید و کوچکش نمایان بود.ن گاه پدر به روی پاهای او خیره ماند.
دختر همانطور که می نوشت احساس کرد عقربی با چنگالهای تیز به روی پاهایش راه می رود.سرش را بلند کرد و به پدر نگاه کرد. گزش تیر نگاه پدر را هنوز به روی پاهایش احساس می کرد. دختر با شرم دامنش را به روی پاهایش کشید. مرد در چشمان دخترش خیره شد و به او گفت: بلند شو !حاضر شو جایی بریم.
دختر یکه خورد. زن از بافتن دست کشید و به مردش خیره ماند و گفت: کجا ؟
پدر رو به دخترش کرد و گفت: مگر کفش نمی خواستی ؟ بلند شو برویم تا برایت بخرم.
دختر گویی دنیا را به او دادند با لبخندی ملیح گفت: دیگر فردا نمی توانستم با این کفشها به مدرسه بروم امروز هم کلی خجالت کشیدم. مادر با صدایی لرزان گفت : این وقت شب جایی باز نیست. مرد و دخترش در تاریکی کوچه گم شدند. زن با دلشوره شدید بارها به کوچه سرک کشید. انتظار تلخ و خیال شوم, دیوانه اش کرده بود. ساعتی پس از نیمه شب کلید در قفل کهنه چرخانده شد. پدر وارد اتاق شد و دسته های پول رابه صورت زنش که به در اتاق زل زده بود پرتاب کرد.
زن جیغ می کشید.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:2 توسط : وحید e1
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385
همیشه دوستم داشته باش
با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی و جاده ی سفید رفتنت را خط خطی می کنم .کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ،غلط هایم را بگیرد و دور روز های اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند که از روی تجربه هر کدام را ده بار بنویسم.گذر عمر با کسی تعارف ندارد.دیدی آنچه که نمی خواستی بگذرد گذشت.پروانه ها به شاخه ی تر دستهایم پیله کرده اند و ببین قلب بهانه گیرم چگونه لجوجانه پای بر زمین می کوبد و هر روز تو را از من می خواهد و بادکنک بغضم را جلوی هر کس و نا کس می ترکانم

*********************
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي که اوتمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن است مثل تنها مردن
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:25 توسط : وحید e1
یکشنبه یازدهم تیر 1385
دیر فهمیدم
میگن که شیشه ها احساس ندارند...اما وقتی من روی یک شیشه بخار گرفته
نوشتم عاشق شودم ارام ارام
گریه کرد

همیشه سعی کن درزندگی آنچه راکه دوست داری به دست بیاری
وگرنه مجبورمیشوی آنچه راکه به دست آورده ای دوست داشته باشی
زندگی رادوست دارم با تموم بدبیاریش عاشقی رادوست دارم باتموم بی
قراریش
دوست آن نیست که همراه توباشد دوست آن است که به یاد تو
عاشقم عاشق رویت گرنمیدانی بدان سوختم درآرزویت گرنمیدانی بدان
**************************
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:38 توسط : وحید e1
چهارشنبه هفتم تیر 1385
طوفان
طوفانزده بودم . به سراب تو رسيدم
يعني که به سرچشمهي ناب تو رسيدم...
من دفتر صدبرگ خيالات تو بودم
کمکم به غلطهاي کتاب تو رسيدم:
چشم تو در آن فلسفههاغوطهورم کزد
اما به فلاطون شراب تو رسيدم:
يک عمر در اين آينه از شکل مسيحا
پرسيدم و ديدم به جواب تو رسيدم:
تو سهم سرآسيمهترين مست خودت باش
من هم که به يک نيمهي خواب تو رسيدم:
پاداش مرا حالت شايستهتري نيست؟
چون هيچثوابان به عذاب تو رسيدم:
پرميوهترين فصل پريشانشدني تو
تابيدي و با رنگ و لعاب تو رسيدم...
بوسيدمت و در بغل آرام گرفتم
خنديدي و گفتي به حساب تو رسيدم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:59 توسط : وحید e1